|
(کتمان) tardid |
|
۱۳٩٠/٤/۱٤ اسم نباید داشته باشه!
خیلی بده،
خردادماه 90-آنکارا ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ و نشانه ها...
نه نوشیده ام، اسفندماه 89-اهواز ۱۳۸٩/۸/٩ به نزار قبانی؛ پوشیده در ساتن سپید
آدم یک بار بر ماه قدم نهاد؛ ماه در خانه ام پابرهنه راه می رفت؛
۱۳۸٩/٧/۱٠ تقویم کافکایی
[صفحه اول را نیست!] ۱۳۸٩/٦/۱ در کومیان درخت ها را قطع می کنند
اینجا من دلم گرفته، شهریورماه ٨٩ - ماهشهر ۱۳۸٩/٥/۳۱ اما یکی کرخ تر است
حرکت دستها در هوا، اما یکی آرام سخن می گفت... ~ مردادماه ٨٩ - اصفهان ۱۳۸٩/٤/٦ تایید ساده ی انکار...
غوطه ور، نه در نگاهت؛ تیرماه ٨٩_تهران ۱۳۸٩/۳/٢۳ نشسته عریان روبرو
هر کام، سیگار را افروخته تر می کرد و اتاق را لحظه ای روشن؛ 8 خردادماه 89_اهواز ۱۳۸٩/٢/٢٠ این سمت نیایش
درباره تو فقط می توان فکر کرد، بامداد ٢٠اردیبهشت ماه ٨٩_ماهشهر ۱۳۸٩/٢/۱٥ پیرمرد، آرام...
گفت: عاشقی؟، بعد از مهر هیچ نشنیدم،
۱۳۸٩/۱/۱٥ ستاره چرخشت شمالی
تعیین می کردند قداست روزها را؛ سرجایشان نبودند؛ ١٢ فروردین ماه ٨٩_اهواز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ ترجمه بهشت به لحظه رویا-رفتن
دو سه اسفندی از مهر گذشته بود، بعد ابهام سکوت، خیره، بی لرزش صدا گفت: آدم لبش را گزید تا نلرزد،
۱۳۸۸/٧/۸ سه گانه ی پاییز
تیتراژ آغازین بی ترانه: سکانس ١ داخلی - اتاقت سکانس ٢ خارجی! - دادگاه سالن دادگاه شاهد فریاد زد، زدی: قاضی فریاد زد، زدی: متهم آرام گفت، گفتی: سکانس ٣ داخلی - اتاقم تیتراژ پایانی با ترانه:
بامداد ٨ مهرماه ٨٨ _ ماهشهر ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ توازن
در جاده ای روشن چه می پندارید ما را چه می پندارید ما را چه می پندارید محرم استید، اما آخر با من حرف زد باز هم متبرک بامداد ٢٧ اسفندماه ٨٧ ۱۳۸٧/٧/۸ زلال زهری مهرنوشیدم...
به یاد هشتاد و شش هشت هفت
بامداد ۸مهر۸۷ ـ اهواز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧ سفید، چون سفید خواستی
فرقی نمی کند فرقی نمی کند فرقی نمی کند امید همراه اوست، ۲۷اسفند۸۶-اهواز ۱۳۸٦/٦/٢٢ وحی... .
من كه ديگر چيزي ندارم من فقط خدايي دارم و يك گناه خدايي دارم و يك گناه بايد ديگر باران بيايد! شوري برپا بايد شود شهریور ۸۶ اهوازـماهشهر ۱۳۸٦/۳/۱۱ دستهايم سيب سيبی... .
چقدر باید باران ببارد کاش خدا بر می گشت و مرا بسوزانید مرا بسوزانید مرا بسوزانید
۱۳۸٥/۱٢/٢٦ عزم
بخاطر امید اینها شدند دلیل و من بی تعریف و تعارف در دستم درس در دستم درس لیک چشمانم پر ۲۶اسفندماه۸۵ـاهواز لحظاتی مانده تا ۲۶ ۱۳۸٥/۱٠/۳ توهم واقعی
و بدین سان یافتم و بغضی که ترکید مرد میگریست مردانه و میلنگید همچنان اتاق را آرام کرد ساده،
و بازهم آرام ایستاد و نگریست. 2 دیماه 85
۱۳۸٥/٦/۳٠ تنفس اشک
دو گوي غوطه ور دو گوي ملتهب دو گوي... پاييز هم آمد... . ۳۰شهریورماه۸۵ _IT Dept ۱۳۸٥/٤/۱٢ خوش به حال باد
من گنگ شده ام
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٩ ب.ظ توسط M e h d iبي آنكه خوابي ديده باشم ولي من ديدم__خواب نبود خوب نبود__ ولي بود__ ولي من ديدم كه غرق شدم غوطه ور نبود من___ پاها بر خاك خاك كف دريا خواب نبود__ خاك بود من بودم___ من گنگ شده ام حتي چشمانم دنيا گنگ شده __ ايستاده دورتادور من حتي رنگها گنگ شده اند خاكستري تيره شده گنگ شده سرد شده اين تابستان___ من گنگ شده ام گنگ كرده ام حتي لبانم كه ديگر فرياد نميزنم مرگت را، تعفن پيكرت را، تعفن ات را ديگر فرياد نميزنم با آنكه ديگر نيستم بدهكار نيستم من رسيدم به ريشخند حيف حتي ز ريشخند تو مي داني___ من گنگ شده ام گنگ شده اند حتي لبانم حتي سپاس كه ناجيان من همانها كه استند كه اگر اشتباه بود بالهاي مومي ماتيوس پروانه تا بينهايتِِِ گاليله موميايي نمي شد و ناجي من ناجي من صادقانه نفس نمي داد اي باد آرام بوز تن ناجي من در جاده است____ اين عاشقانه هم آمد هرچند من گنگ شده ام من گنگ كرده ام من گم كرده ام هشت ثانيه فقط هشت ثانيه هشت ثانيه مبهم هشت ثانيه گنگ___ من ميرسم... . 12تيرماه 85 - IT Dept ۱۳۸٤/۱٢/٢٦ ناگزير سعادت ۲۵
و تمام آنچه نوشتم و تایپ نشد لیک زندگی هنوز زنده و پر واژه و ماورا را من ناگزیر به اعتقاد___ و زندگی پر از واژه و واژه فراوان ۱۳۸٤/۸/٢٦ گنبد
و بغضي كه مي گويد و زندگي كه همه را لحظه كردم و لحظات چه متضاد___ و بهانه، بود__ تجسم كن، دنيا را ديدن همه اينها دريا__ و تو چه مي داني و تو چه مي داني تو مي داني 24 آبان ماه 84 ۱۳۸٤/٦/۱ پايان و آغاز بهانه
و بصیرت تازه آن هنگامه شب که گفتم : "دیگه چیزی برای از دست دادن نداری... . و تو ریشخند زدی و گفتم اشتباه کردم لیک حادثه فردا بود_____ و کشف و شهود که این که این انتها نبود یک مرحله بود___ آنقدر وسیعی____ که انتهای تمام داستانها با تو فقط یک مرحله بود____ گذراندم____ و رسیدم به ریشخند تو از این سو___ و سخن من باز بی تناقض که این راهیست که باید بروم_____ و انتهای داستانها____ تمام نکرد____ و هراس من سکوت تو____ هرچند من بی واهمه صادق ام یک صادق ترین قمارباز 19/ 20/ 21/ 21/5/84 اهواز
۱۳۸٤/٢/۱۳ از ته ثانيه های ۸۳ تا تنفس ۸۴ (به روز)
گاهی بايد... ! و همه چيز از نياز نيست_____ همان كه بر آن
ـــــــــــــــــــــــــــــــ قمارباز و تمام وجود من لبریز از این شهوت - عطش - نمیدانم برده یا باخته و راه تنفس باز شده بود آنگاه که با خنده رفتم و حدیث عطش - شهوت - کمی آرامتر 28 اسفند ماه 83 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پاپان کتاب و حدیث رفیق و دوچرخه!!! -و اینکه ساده نمیتوانم گفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پاپان کتاب ۲ و داستان و این مستی را دوام و پارادوکس و دوباره جنگ و دوباره تردید__ ساعت 8:05 دفتر فنی 16 فروردین ماه 84 ۱۳۸۳/۱٢/٢٦ ته ثانيه های ۲۳
و حديث مادری خسته خسته از دوره آبستنی خسته از اين زايمانهاي دشوار
حديث مادری خسته كه بايد محافظت كند اين حرامزاده های ارزشمند را
حديث مادری خسته که عطش فرزندی از عشق دارد و شهوت شبي كه بايد اين نطفه گذاشته شود
حس در آغوش كشيدن زاده عشق حس يک تنفس عميق زاده عشق حاصل نزديکی من و من ۱۳۸۳/۱٢/۱٢ فرم... !
هوم هوم هوم _____ وسکوتی سنگین و دهها دلیل کوچک دلیل ساعت 9 ، 10 اسفندماه 83 دفتر فنی ۱۳۸۳/۱۱/۱٩ از تا همين ديروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تعفن هوس هراس و غم و محیطی که چه زود جان میگیرد و به اکراه بگویم _ و سریعتر تمام کنم__ کار شروع می شود .
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
سکوی و تمام آنچه از آنشب بر سکوی دوستانی که از دست دادم. بامداد 11 بهمن ماه 83 اهواز
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
Untitled هر وقت رایحه ای از تو توی زندگیم می پیچه... نمی دونم چرا ديماه ۸۳ دفتر فنی ــــــــــــــــــــــــــــــ
ورد شبانه عمریست که به تاوان یک زمزمه شبانه____ ولی فریادم ___ و داد بزنم ممنون از خدا که قدم میزنم _____ صبح 15 دیماه 83 اهواز
ــــــــــــــــــــــــــ
ناکرده ها فریادهای تکرار که هماره خفه میشوند و تنفس هوا و تکرار تمام ناکرده ها و سری که باید به شیشه بکوبم تا فریادهایم خفه شده ۱۷ ديماه ۸۳ دفتر فنی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱۳۸۳/۸/۱٤ قديس علی
مهمترين و آموزنده ترين سخن! علی؛ ۲۵ سال سکوت او بود. دکتر شريعتی ۱۳۸۳/٧/٢۱ اتمسفر استفراغ
اينك منم و ابرهاي گرداگرد من اينك منم سردمدار انتخاب آه.... رهايي من
۱۳۸۳/٥/٢٥ sonnat shekanı
۱۳۸۳/٢/۱٧ ارديبهشت
هوای اردیبهشت- سکوت تنهایی
و فریاد من- و تعبیر من
لیک خیالی نیست من به تو بدهکارم.
۱۳۸۳/۱/۱٥ تاوان
باز ماه اسفند من شد -و عطر نو -و صحبت رنگ و این همانست که ۱۳۸٢/٩/٢۳ شکسپير
"Love all, trust a few, do wronge to none"
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۳ ق.ظ توسط M e h d iبه همه عشق بورز.به تعداد کمي اعتماد کن و به هيچ کس بدی نکن. "what is best,that best i wish in thee " چه چيز بهترين است من آنرا برای تو آرزو می کنم. "I like yoursilence:it the more shows off your wonder" سکوت تو را دوست ميدارم چرا که سکوت تو حيرت تو را بيشتر نمايان ميکند. "Freewell!thou are too dear to my possessing " بدرود.تو عزيز تر از آنی که ازآن من شوی. نوشتن اين جمله ها تقصير اميره اون بود که ۳ کتاب کوچولوي گوته دانته و شکسپير رو بهم داد. ۱۳۸٢/٩/٢۳ همه برگها...
و من رستاخيز را ديدم. شايد
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ق.ظ توسط M e h d iآن هنگام که باد همه را با خود برد... فرقی نميکرد که هنوز پا برجا بودند يا مدتها بر خاک افتاده باد همه را با خود برد... و صدای ناله آنها و زوزه موذيانه باد باد همه را با خود برد... همه برگها را باد همه برگها را با خود برد. ۱۳۸٢/٩/٤ جاده زرد...
بک گراند پاییز در ویندوز ایکس پی تا آنروز که نه تنها آن دو ردیف چنار کنار خیابان رو دیدم و اینهم نشانه ای دیگر تا:
ولی چنار نمی توانست یگانه بماند... ۱۳۸٢/۸/٢٧ و تاييدی دوباره...
لحظه غم و بی نيازی جسم
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٢ ب.ظ توسط M e h d iشايد تکراری بود ليک آزمونی دوباره برای من و تاييدی دوباره برای تو که يگانه ای وقتی آن لحظه فقط محو تو بودم. محو همان تجسم هميشگی وگرنه فاصله حرف ساده ای نبود. همان تجسم هميشگی همان جايگاه کمی آزار دهنده کمی بالاتر از من ساده وساکت و سلامت... ۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/٧/٢۱
۱۳۸٢/٦/٢۳ رويای آب...
رویای آب و به تعبیر فکر نکردم ۱۳۸٢/٦/۱٠ خانه های دراز...
فقط خانه ماست که دراز نشده. اينجا همه خانه هايشان را دراز کرده اند. و حياط ما را نيمه جان هر چند براي مادر و منو کشته اند و حياط ما محکوم است به مرگ چون خانه ما دراز نشده. ۱۳۸٢/٦/۱٠ ترانه های خانه ما...
و ترانه هاي خانه ما
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٦ ب.ظ توسط M e h d iهمين کنار من- نعره هاي ترانه هاي تکرار که همواره براي ما تکرار ميکند محسن. اين قويترين صداي خانه ماست،چون 2 سال پيش اينها قويترين بودند و حالا همين يادگارهاي دوران کمال گرايي ام را محسن به عاريه گرفته- و هردم ترانه تکرار ميکند- همچون زندگي خودش. و آنطرف تر قاب شيشه اي مونو- که مسخره ترين آدمها در آنند براي مسخ ما در تمام اين بشقاب به سختي مائده اي گوارا يافت شود. بر طاقچه(اوپن)- يار مادر نشسته او که همواره از فردا مي خواند. باز قابل تحمل تر است چون کمتر ميگويند و بيشتر مي سرايند. و ساز متفاوت-برای پدرم يک نواي کوتاه که خبر مي کند او را و شروع ميکند- پدر به نغمه سرايي زيرا در آن سوها کسي مي شنود و ساز پدر هرچند زياد موزون نيست ولي تآثير گذارترين است- بر زندگي ما. و همه اينهاتحميل است بر من براي بي دليل شنيدن. و مسکن من همين کوچولو او که صدايش را به هيچ کس تحميل نمي کند- -اين همان نماد فرد گرايي من است. گاهي آرزو ميکنم ايکاش هدفونها نامرئي بودند آنگاه او متوجه نمي شد که من ديگر صدايي را نمي شنوم وقتي به او خيره شده ام. ۱۳۸٢/٥/٤ پس از سکوت...
چون گفتن که اگه بلاگ به روز نشه بسته ميشه ميشد بلاگ خاطرات سادگي رو نوشت واسه اون روزهاي فروردين که اون تنديس قشنگ سادگي همين اطراف بود
البته توي خرداد ماه هم ميتونستم بلاگ سياه خستگي رو بنويسم واسه ياد همون روزها که هم لوله سازي ميتونستم يه متن کوچيک هم بنويسم و کاش ميتونستم اين بلاگها رو فرياد بزنم و ميتونستم بلاگي درباره پرواز بنويسم و ترانه بلاگ رو NO THING ELSE MATTERS ميگذاشتم ميبيني که واسه نوشتن سوژه يا بقول شما شاعرها درد بود ۱۳۸٢/٥/٤ بايد...
تمام شب رو به اين فکر ميکردم [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |
||||||||
