(کتمان) tardid

۱۳٩۳/٢/٢۸

تعبیر بیداری

کتمان؛ دروغ های کودکانه به مادر بود،
انکار؛
فالگیری که فنجان خود را دید و غمگین لبخند زد... ~

٢٧اردیبهشت ماه ٩٣

M e h d i
 
۱۳٩۳/٢/٢۱

اقیانوس پر از توپ های بولینگ!
داستان را به آنجا رساند که انتهای هر کلام یک لبخند بنشانم:)،
... ~

اردیبهشت ماه93-تهران
M e h d i
 
۱۳٩۳/٢/٢۱

زن
با هیجان حرف میزد و
مرد
با تظاهر به گوش دادن به خود میگفت:
همین که عجیب ترین چشمهای دنیا روبرومه... ~

اردیبهشت ماه 93-تهران
M e h d i
 
۱۳٩٢/۸/۱۳

بوم شلوغ

کل دنیا؛ خواب پروانه ایست-
که پیش از بیدار شدن؛
تو را هم دیده؛
که سفر کردی... ~

آبان ماه 92 - تهران

M e h d i
 
۱۳٩۱/۱٢/٢۸

بالغ

آرام؛ آرام باش کودک من__
دیگر والد تو نیز دریافته
"گیاه هم که باشی رشد می کنی"
پس ثانیه های آینده محکومند به بهتر بودن__

27 اسفند ماه 91 - تهران

M e h d i
 
۱۳٩۱/٧/۱٩

کاف مثل کارما

نفرین که شده باشی،
آنقدر دورت شلوغ می شود که از تنهایی ساکت شوی،
با یکی می روی، با یکی فقط می آیی، با یکی کافه ای و با دیگری کاناپه!،
برای خنده ها گریه می کنی،
برای او که مرده، می میری... ~

مهرماه 91-تهران

M e h d i
 
۱۳٩۱/٧/۸

پیرمرد، آرامتر

گفت: همه چیز از ابتدا مشخص است؛
از بوسه اول... ~

مهرماه91-تهران

M e h d i
 
۱۳٩٠/۱٢/٢۸

راز تازگی

همین که در یک زمان تکراری!
در مکان تکراری نیستی...؛

"زمان هیچ وقت تکرار نمیشود، مطلقِ مطلق"
 
پس
همین که در یک زمان تکرار نشدنی،
در مکان تازه یی استی...؛

همینه که دور ریختی... ~

اسفندماه90-فاماگوستا    

M e h d i
 
۱۳٩٠/٤/۱٤

اسم نباید داشته باشه!

خیلی بده،
اگر که بدترین چیز نباشه؛
مرحله ای رو که حس کردی تموم شده،
توش بچرخی... ~

 

خردادماه 90-آنکارا

M e h d i
 
۱۳۸٩/۱٢/٢٧

و نشانه ها...

نه نوشیده ام،
نه غباری در ریه،
و نه قرصی در معده ام،
و در شگفت که تمام ذهنم می گوید:
متولد شدم!
شرمگینم که بگویم:
بن بستی نیست!
من و این واژه های لوس "تولد دوباره" و "بن بست معنا ندارد" و ... ؟،
ولی اعتراف می کنم:
اکنون هیچ تصویری از بن بست ندارم،
و دوباره
متولد شدم... ~

اسفندماه 89-اهواز

M e h d i
 
۱۳۸٩/۸/٩

به نزار قبانی؛ پوشیده در ساتن سپید

آدم یک بار بر ماه قدم نهاد؛
جای پایش هنوز است،

ماه در خانه ام پابرهنه راه می رفت؛
جای دست هایش دیگر نیست... ~


آبان ماه ٨٩- تهران

M e h d i
 
۱۳۸٩/٧/۱٠

تقویم کافکایی

[صفحه اول را نیست!]
...که تو چه جوری کنارم می شینی،
قدم میزنی،
حرف می زنی،
ولی در خاطره هام استی...،
تو اگر خاطره ای چرا لمس میشی؟!،
و اگر اینجایی چرا خاطره ای؟!،

بفهم؛
وقتی هنگه کنارت،
وقتی با لرزش و مردد واقعی بودن موهات رو لمس میکنه،
نتونسته تحلیل کنه چطور نوستالژی داره باهاش نفس می کشه... ~

مهرماه ٨٩_تهران

M e h d i
 
۱۳۸٩/٦/۱

در کومیان درخت ها را قطع می کنند

اینجا من دلم گرفته،
دنبال بهانه می گردم،
آرون لیلی را می خواند؛ بغض می کنم،
ریچارد را برگ می زنم؛ اشک می ریزم،
برای درخت گریه می کنم... ~

شهریورماه ٨٩ - ماهشهر

M e h d i
 
۱۳۸٩/٥/۳۱

اما یکی کرخ تر است

حرکت دستها در هوا،
این بریده بریده گفتن ها،
چنگ انداختن در موها،
دستی کنار ابرو، گیج گاه،
دقت ام بیشتر شده و و و لکنت ام نیز!،

اما یکی آرام سخن می گفت... ~

مردادماه ٨٩ - اصفهان

M e h d i
 
۱۳۸٩/٤/٦

تایید ساده ی انکار...

غوطه ور، نه در نگاهت؛
تعلیق در طعنه هایتان بود؛
تفسیر بی تکلفی هایت
کار من نیست
ترجمه چشم هایتان... ~

تیرماه ٨٩_تهران

M e h d i
 
۱۳۸٩/۳/٢۳

نشسته عریان روبرو

هر کام، سیگار را افروخته تر می کرد و اتاق را لحظه ای روشن؛
پک های عمیق و بریده بریده؛
می خواست تو را بیشتر ببیند... ~

8 خردادماه 89_اهواز

M e h d i
 
۱۳۸٩/٢/٢٠

این سمت نیایش

درباره تو فقط می توان فکر کرد،
گیج شد،
مشت بر دیوار کوبید
و کلافه شد،
می توان از دست تو دیوانه شد،
فریاد زد یا ساکت و خسته نگاهت کرد و
عاشقت شد،
درباره تو فقط می توان بغض کرد،
گریه کرد
درباره تو...
هیچ نمی توان گفت
پدر... ~

بامداد ٢٠اردیبهشت ماه ٨٩_ماهشهر

M e h d i
 
۱۳۸٩/٢/۱٥

پیرمرد، آرام...

گفت: عاشقی؟،
گفتم هوم؟، نه،
-بوده ای؟،
-آره، تمام شد،
گفت:
ابتدا چهره را می بینی،
سپس پیکرش،
بعد سخن که گفت در کلامش مهر می یابی،
پس از آن به خردش پی...،

بعد از مهر هیچ نشنیدم،
گفت: راستی نگفتی! عاشقی؟،
گفتم: هوم؟، آره... ~


٨ اردیبهشت ماه ٨٩ - ماهشهر

M e h d i
 
۱۳۸٩/۱/۱٥

ستاره چرخشت شمالی

تعیین می کردند قداست روزها را؛
سلولهای حافظه تو،
نه ستاره ها...،

سرجایشان نبودند؛
نه ستاره ها،
سلولهای حافظه تو... ~

١٢ فروردین ماه ٨٩_اهواز

M e h d i
 
۱۳۸۸/۱٢/٢٧

ترجمه بهشت به لحظه رویا-رفتن

دو سه اسفندی از مهر گذشته بود،
در آن خلوت اکراه از نگاهش می بارید،
آدمک افتاده به پایش به التماس و
گیج پرسید:
چون عاشقت بود، بودی؟

بعد ابهام سکوت، خیره، بی لرزش صدا گفت:
چون عاشقش،
بودم، بودم م م م

آدم لبش را گزید تا نلرزد،
ریشخندی زد و گذشت، تا نگرید...،
رفت... ~


بامداد ٢٧ اسفندماه ٨٨ _ اهواز

M e h d i
 
۱۳۸۸/٧/۸

سه گانه ی پاییز

تیتراژ آغازین بی ترانه:
سقوط از اتمسفر استفراغ
با ناجی
بانجی___

سکانس ١ داخلی - اتاقت
حدود تولد تو
همان هنگام بود که از لحظه ورود دوباره ام به اتاقت
در جنگ بودم
در جنگ بودیم
من با خودم و تو؟
تو را نمی دانم
آرام تسلیم شدم
تسلیم نشدی و طبیعت مرا چه سخت انکار کردی
احساسم را___

سکانس ٢ خارجی! - دادگاه
وکیل مدافع فریاد زد، زدی:
لعنت به تو
به من
به همه خاطره هامون
لعنت به این فاصله
لعنت به این قانون
به این حدود
لعنت به این خطوط جغرافیایی
به این خطوط

سالن دادگاه
دانشگاه
سلف
همهمه ی بچه ها
همهمه ی حضار

شاهد فریاد زد، زدی:
من
تو
کتابی از...

قاضی فریاد زد، زدی:
و تنها در اوج شلوغی
مانند همیشه
قانونم

متهم آرام گفت، گفتی:
لعنت به تو
بغضش ترکید
بغضت___

سکانس ٣ داخلی - اتاقم
تولد تو
همان هنگام بود که از لحظه ورود دوباره ات به اتاقم
در جنگ بودی
در جنگ بودیم
تو با خطوط و من؟
من با نمی دانم
به دعوت من
نه نوشیدی
نه نوشاندی
از لبانت
چه کسی ما را محکوم کرد
مرا محکوم کرد
به حبس ابد در تو
به حبس نفس
با دیدن تو
تا ابد___

تیتراژ پایانی با ترانه:
راستی من به خیلی چیزها اعتقاد ندارم
همانقدر که به خیلی ها دارم
راستی من به خیلی چیزها اعتقاد ندارم
ولی برای تو دعا می کنم
کافیه نصف بطری سیاه و سفید
راستی امشب نیمه سیاه بود یا سپید
سپید چون سپید خواستیم
راستی تولدت مبارک
راستی سیگارها تمام
راستی تو و پلکهایت
قدوس هستی
راستی____ ~

 

بامداد ٨ مهرماه ٨٨ _ ماهشهر

M e h d i
 
۱۳۸٧/۱٢/٢٧

توازن

در جاده ای روشن
پر از قانون برای نون
دور افتاده ایم!

چه می پندارید ما را
شما که پلکهایتان نقش ترانه و عطر ماه را نگهبان است
و بسته دستهایتان
و دستهایتان...

چه می پندارید ما را
که دستهایمان گرفته بوی نون و قانون
و بسته پلکهایمان
و پلکهایمان...
(همین که رویای شما را می بینم خود... )

چه می پندارید
آخر با من حرف زد
و فقط یک گفت
گفت...

محرم استید، اما
اما سحرگاه
"مجرم شود آن که اسرار هویدا..."
فرصت دهید...

آخر با من حرف زد
یک گفت و بیست و هفت آمد
یک گفت و بیست و هشت شدم
متبرک کرد

باز هم متبرک
باز هم مقدس
باز هم تو
به نام تو... ~

بامداد ٢٧ اسفندماه ٨٧

M e h d i
 
۱۳۸٧/٧/۸

زلال زهری مهرنوشیدم...

به یاد هشتاد و شش
سالی که تسلیمش از مهر بود___
.
.
.
به نام هشتاد و هفت
سالی که تحویلش از مهر بود___

 
هشتاد و هفت
هشت، هفت

هشت
هشت ثانیه
هشت ثانیه گنگی که نگذاشت ناجی شوی
شدی!
هشت
هشت مهر
هشت مهر گسی که نگذاشت ناجی بمانی
ماندی!

 
مهر
مهری که آغازش از هشتش بود__
از تو بود
ومن فقط
من فقط کمی، فقط کمی التماس کردم
و بی صدا ایستادم و نگاه کردم
از تو بود

 
تو
تویی که آغازت پیش از آغاز بود
کمی قبل از ازل
لحظه پیش از هبوط
لحظه مطلق سکوت
سکوت خدا
لحظه خدا
تو
تویی که...
ازدحام واژه
ناگزیرم به سکوت___

 
هشتاد و هفت
هشت، هفت

هفت
هفتی که آغازش از هشتش بود
هفت
قداست هفت
همان مزرعه که بجای داس
دوست در دستم قرار داد
درس در دستم قرار داد
دست در دستم قرار داد
همچون قهرمان کتابهای الفبایم!

 
هشت، هفت، مهر، تو__
و همه مفهومها که به پای این فرم قربانی کردم___
به پایت
به نامت
به نام تو___
.
.
.
به نام خدا... ~

 

بامداد ۸مهر۸۷ ـ اهواز

M e h d i
 
۱۳۸٦/۱٢/٢٧

سفید، چون سفید خواستی

فرقی نمی کند
چقدر قمار کردی
باختی
بخشیدی
حتی چشمانت،
رویاهایت هنوز از آن توست___

فرقی نمی کند
باران که بیاید همه را میشورد
باد آمد که همه را برد، او را برد__
فرقی نمیکرد__

فرقی نمی کند
وقتی می آید، امید همراهش است،
در دستهایش
دستهای پنهان پشت سرش__

امید همراه اوست،
به جستجوی رویای تو آمده
تاب!، تاب! این سفید عشقبازی را
وقتی که آمده عطر ماه!!،
پس آفتاب هم می آید
آفتاب مقدس
به قداست هفت
بیست و هفت
آمد
باز بی اختیار... ~

۲۷اسفند۸۶-اهواز

M e h d i
 
۱۳۸٦/٦/٢٢

وحی... .

من كه ديگر چيزي ندارم
من فقط،
خدايي دارم و يك گناه
دنيايي و يك گناه
مادري دارم و يك گناه

من فقط خدايي دارم و يك گناه
يك آسمان پر از بي ستارگي و
يك گناه
چشماني پر از دانه هاي ستاره و يك گناه

خدايي دارم و يك گناه
تويي دارم__
تويي دارم و يك گناه

بايد ديگر باران بيايد!
آفتاب نسوزاند___
بايد ديگر باران بيايد
تا ببارد
شايد بشورد_ يا بشوراند

شوري برپا بايد شود
تا بشوراند
تا بسوزاند___
هياهويي، هاي و هويي، يا هويي
دفي در دستان تو
و
تارهايي بر انگشتانم
دفي براي دفن كردن تاريكيها
تاري براي تازه كردن شوريدگيها
شوري بايد تا بشوراند تا بشورد__
تا تو را دارم
تا تو را دارم و يك گناه
تو را بايد مرا
بي گناه... ~

شهریور ۸۶

اهوازـماهشهر

M e h d i
 
۱۳۸٦/۳/۱۱

دستهايم سيب سيبی... .

چقدر باید باران ببارد
تا پاک شویم
کاش خدا برمی گشت .
کاش خدا همان پیرمرد ریش سپید و آرام
از آسمان
هنوز می خندید .

کاش خدا بر می گشت و
بخاطر افتادن نان از دستم مرا به جهنم می برد
بخاطر باز کردن چشمانم در قایم باشک کورم می کرد و
بخاطر نشستن دستهایم...
مرا می سوزاند .

مرا بسوزانید
حال که چشمانم را بستم و سخت نان را چسبیدم

مرا بسوزانید
چشمان بسته و نان را گرفته ام

مرا بسوزانید
هنوز دستانم گٍل گِلی ست.
دستانم آدم آدمی ست .
دستانم گُل گُلی ست.
نه چیده ام و نه کاشته...
آرام لمس کردم و بوئیدم
بوسه زدم... ~


11 خردادماه 86
ماهشهر

M e h d i
 
۱۳۸٥/۱٢/٢٦

عزم

بخاطر امید
بخاطر امید و شانه ها
بخاطر غم های پدر ساخته!

اینها شدند دلیل
اینبار، نه بهانه
دلیل محکم
همچون منطق های شماره ای
و بهانه ها همچنان خاکستری
غوطه ور و متزلزل
خدایا، شانه هایش را دلیل کردی... ؟
شانه هایت دلیل شد
شانه هایت دیگر دلیل___

و من بی تعریف و تعارف
ایستاده ام
در آستانه ی راه
در دستم درس!
همچون داس قهرمان کتاب های الفبایم____

در دستم درس
ضربه ها،
باران.
برایم فرقی ندارد
چه بدتر!
قدم می توانم که زدن
ممنون از خدای که می زنم____

در دستم درس
و ضربه ها...
لیک شکوه نمی شنوند
منتظران حرام تشنه!
نه شکوه از من و نه سیرابی
نه حتی کلامی از غرورکه لذت ببرند
از خرد شدنشان
از نمک بر چرک زخمشان
سیراب نمی گذارمشان شدن____

لیک چشمانم پر
همواره
تو هنوز حس می کنی چشمانم را
پس ناگزیرم
به دلایل
به امید
به شانه هایت
بوسه می زنم... ~

 ۲۶اسفندماه۸۵ـاهواز

لحظاتی مانده تا ۲۶


M e h d i
 
۱۳۸٥/۱٠/۳

توهم واقعی

و بدین سان یافتم
دگر بار
و بدین سان یافتمش دگر بار
خویشتن را
آرام و موافق
حمل میکرد
هیاهوی و جدال خویشتن را.

و بغضی که ترکید
وقتی صدای شاملو گونه ای
زنده با او خواند...
تمام آذر را گریه کرد
تمام پاییز را
تمام این لنگان سالها را
گریست.

مرد میگریست مردانه و میلنگید همچنان
و سرفه های مردانه
و سرفه های مردانه تمام مخاط سینه اش را خالی کرد
مرد عق زد
تمام این...
و مردک همچنان اش میگریست و میلنگید
و بی تصنع این بار برای خویشتن
می کشید
و اندک میلرزید.

اتاق را آرام کرد ساده،
و خلسه را زهری لازم است__
قانع شد__
و همچنانش سکوت را تحلیل میکرد__
به ناگاه
زاییده شد
ریشخند، دوباره


و زندگی
همان
برکه آرام متعفن
همان
دریای مواج زلال
را موافق شد
مرد ، دوباره

و بازهم آرام ایستاد و نگریست.
او بی محابا
چشمانش را بخشید
قمار کرد__
لیک
نباخت__

2 دیماه 85
1:30 بامداد
امروز فردا شده
ماهشهر

 

M e h d i
 
۱۳۸٥/٦/۳٠

تنفس اشک

دو گوي غوطه ور
دو گوي داغ
غوطه ور
در
زلال ترين و عميق ترين دو اقيانوسچه!
اين لحظه ايست كه هيچكس را ياراي نگريستن نيست   .

دو گوي ملتهب
به التهاب اتش فشاني خاموش
به التهاب انتظار
به التهاب سكوت ــــــ

دو گوي...
استعاره بس است
چشمان براي تو
به همين سادگي

پاييز هم آمد... .

۳۰شهریورماه۸۵ _IT Dept

M e h d i
 
۱۳۸٥/٤/۱٢

خوش به حال باد
من گنگ شده ام
بي آنكه خوابي ديده باشم
ولي من ديدم__خواب نبود
خوب نبود__
ولي بود__

ولي من ديدم
كه غرق شدم
غوطه ور نبود من___
پاها بر خاك
خاك كف دريا
خواب نبود__
خاك بود
من بودم___

من گنگ شده ام
حتي چشمانم
دنيا گنگ شده __
ايستاده دورتادور من
حتي رنگها
گنگ
شده اند
خاكستري
تيره شده
گنگ شده
سرد شده
اين تابستان___

من گنگ شده ام
گنگ كرده ام
حتي لبانم
كه ديگر فرياد نميزنم
مرگت را، تعفن پيكرت را، تعفن ات را
ديگر فرياد نميزنم
با آنكه ديگر نيستم
بدهكار
نيستم
من رسيدم به
ريشخند
حيف حتي ز ريشخند
تو مي داني___

من گنگ شده ام
گنگ شده اند
حتي لبانم
حتي سپاس
كه ناجيان من
همانها كه
استند
كه اگر اشتباه بود بالهاي مومي ماتيوس
پروانه تا بينهايتِِِ گاليله موميايي نمي شد و ناجي من
ناجي من صادقانه نفس نمي داد
اي باد آرام بوز تن ناجي من در جاده است____
اين عاشقانه هم آمد
هرچند من گنگ شده ام
من گنگ كرده ام
من گم كرده ام
هشت ثانيه
فقط هشت ثانيه
هشت ثانيه مبهم
هشت ثانيه گنگ___
من ميرسم... .

12تيرماه 85 - IT Dept


M e h d i
 
۱۳۸٤/۱٢/٢٦

ناگزير سعادت ۲۵

و تمام آنچه نوشتم و تایپ نشد
و تمام آنچه بر زبان آمد و ننوشتم
و تمام آنچه بر من آمد و به زبان نیاوردم___
و تمام آنچه آوردی و گذشتم
و تمام آنچه
و تمام تو و تو تمام___

لیک زندگی هنوز زنده و پر واژه

و ماورا را من ناگزیر به اعتقاد___
آه از فاصله اعتقاد تا عمل
آه از  اعتقاد تا عمل
و تمام آنچه نکردم

و زندگی پر از واژه
و من پر از عمق
آه از زندگی تو هم طاقت عمق من را نداشتی
تو هم طاقت عمق من را نداشتی
عمق ما
عمق اشتباه___

و واژه فراوان
واژه اکنون
آغاز
و سعادت ناگزیر __
و ریشخند و سکوت و
اما
نگاه پر
آنقدر که حس می کنم
چشمانم را
من هنوز حس می کنم چشمانم را
پس ناگزیرم
به اختیار____
بوسه می زنم
بی اختیار... .
26 اسفند84 - اهواز

M e h d i
 
۱۳۸٤/۸/٢٦

گنبد

و بغضي كه مي گويد
بنويس
لا اقل بنويس.
و رنگ و عطر تو كه چه بي محابا بر اين زندگي پاشيده ام___
پاشيد___

و زندگي كه همه را لحظه كردم
تو ميدوني___
همه را در لحظه غوطه ورم___

و لحظات چه متضاد___
ليك عطر و رنگ
و احساس
شد دليل،
نه
بهانه___

و بهانه، بود__
و بهانه دليل احساس
و بهانه دليل بودن
و بودن چه سخت، غوطه وري چه سيال

تجسم كن، دنيا را ديدن
چشمها اشكبار،
هوا سرد
تن گرم
تن من گرم

همه اينها دريا__
ليك آسمان
دوش آسمان- سوراخ بود___
و تو چه ميداني
وقتي آسمان گنبدي شود
و ماه در مركز آن
و همه چيز نشانه ريز بودن ما

و تو چه مي داني
وقتي خدا است
خدا است
وقتي
باران
است

و تو چه مي داني
نه
تو ميداني
اگر نداني باخته ايم
نه
باخته ام____

تو مي داني

24 آبان ماه 84
7:30
آرشيو فني

M e h d i
 
۱۳۸٤/٦/۱

پايان و آغاز بهانه

و بصیرت تازه

آن هنگامه شب که گفتم :

"دیگه چیزی برای از دست دادن نداری... .

و تو ریشخند زدی

و گفتم اشتباه کردم

لیک

حادثه فردا بود_____

و کشف و شهود

که این

که این انتها نبود

یک مرحله بود___
گذراندم_____

 

آنقدر وسیعی____

که انتهای تمام داستانها با تو فقط یک مرحله بود____

گذراندم____

و رسیدم به

ریشخند تو

از این سو___

و سخن من باز بی تناقض

که این راهیست که باید بروم_____

و انتهای داستانها____

تمام نکرد____

 

و هراس من

سکوت تو____

هرچند من بی واهمه

صادق ام

یک صادق ترین قمارباز

19/

20/

21/

21/5/84 اهواز

 

M e h d i
 
۱۳۸٤/٢/۱۳

از ته ثانيه های ۸۳ تا تنفس ۸۴ (به روز)

گاهی بايد... !

و همه چيز از نياز نيست_____
همه دردها از نياز نيست_____
و درد بزرگ براي ما
صداقت___
و ديگران نه
كه صداقت من و من
همان دو كه آبستن آميزش اند___
كه رها بايد شد در اين بستر درد آور
درد و لذت و لذت و درد و درد و لذت و...
و اين عرياني مي خواهد
و اين همان صداقت ____
همين صداقت____
همان كه مي دانم__
همان كه مي داني__

همان كه بر آن
مي بنديم چشمها را
چون نمي صرفه
عصر عصر منفعت شخصي است... .


ساعت 11:40 22 ارديبهشت ماه 84 دفتر فني

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

قمارباز

و تمام وجود من لبریز از این شهوت - عطش -
آنقدر که اشک را در چشمان
و استفراغ را در دهان حس میکنم .
کسی دیگر طاقت فریاد را ندارد____
حتی خودم
بغیر از صادق ترین___
قمار باز

نمیدانم برده یا باخته
و تمام فریادها ، طعنه ها ، گریه ها ، ریشخندها ، درخواستها
و حتی زمزمه های زیر لب مرا
گوش دادی
و بی کلام__
پوزخندی زدی
نمی دانم خنده ای بر لب
داشتی و اشکی در چشم
چه می نامند؟

و راه تنفس باز شده بود آنگاه که با خنده رفتم
خنده ای بر لب و اشک در چشم

و حدیث عطش - شهوت -
این روزها
خسته از ناگزیر این این حرامزاده های پر ارزش
و آرامشی که نیاز است
تا نطفه ای شکل بگیرد____
برای تولد زاده عشق
این قدم زدن می خواهد
"ممنون از خدا که قدم می زنم"
و این قدم زدن می خواهد در جدی راه جدید
New Serious Way

کمی آرامتر
کمی هراس کمتر
ممنون از خدا که قدم میزنم____

28 اسفند ماه 83
اهواز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاپان کتاب

و حدیث رفیق و دوچرخه!!!
که از آن میگذرم
 امشب
که خطا چیست____تردید.

-و اینکه ساده نمیتوانم گفت
بلایی که مونو فرود آورد____
و اینکه ساده نمی خواهم گفت
تمام استفراغ این کتاب را یادآوردم___
تمام هزارتوها را
تمام هزار توها را
اگر برای گمراهی من و
فن قصه بود
اشتباه___
که هیجان دانستن مقصد نبود___
هیجان و لذت همان راه بود___
لذت همسفر آشنا
همان معنا که درک نمی کنم___
که ندارم تجربه__سفر___


ساعت 4:25 بامداد 2 فروردین ماه 84
No Energy

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاپان کتاب ۲

و داستان
که مرادر توجیه غرق میکرد
وقتی حوادث همه حدیث اجتناب ناپذیر بود.
همان درد ناگزیر خودمان.

و این مستی را دوام
به اندازه تنبلی من بود_____
و شب شرط تمام کردن،
ضربه:
گاهی خداوند تورا به مبارزه می طلبد
گاهی باید خداوند را به مبارزه بطلبی

و پارادوکس و دوباره جنگ و دوباره تردید__
کدام اجتناب ناپذیر
کدام انتخاب
چه زمانیست مبارزه_
و ما ناگزیریم... .

ساعت 8:05 دفتر فنی 16 فروردین ماه 84

M e h d i
 
۱۳۸۳/۱٢/٢٦

ته ثانيه های ۲۳

و حديث مادری خسته

خسته از دوره آبستنی

خسته از اين زايمانهاي دشوار

 

حديث مادری خسته

كه بايد محافظت كند 

اين حرامزاده های ارزشمند را

 

حديث مادری خسته

که عطش فرزندی از عشق دارد

و شهوت شبي كه بايد اين نطفه گذاشته شود

 

حس در آغوش كشيدن زاده عشق

حس يک تنفس عميق

زاده عشق

حاصل نزديکی

من و من

M e h d i
 
۱۳۸۳/۱٢/۱٢

فرم... !

هوم هوم هوم _____
یعنی دردی که نمیدونی چیست
 
Numb
،
Faint
و
Crawling
یعنی دردی که نمی خوای بدونی چیست__

وسکوتی سنگین
به سنگینی مصرف اومیگران اصلی
و چشمها سنگین
به سنگینی سکوت اومیگران اصلی

و دهها دلیل کوچک
نه،
ریز
برای خستگی
و دلیل بزرگ برای
خفگی

دلیل
که نمی توان
خواستن
دانستن
که چیست... ؟

ساعت 9 ، 10 اسفندماه 83 دفتر فنی

M e h d i
 
۱۳۸۳/۱۱/۱٩

از تا همين ديروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تعفن هوس

هراس و غم
هر دو کم .
درست مثل عشق
و عشق را فقط هراس و غم ____
و دیگر آن
خریدنی
نه به گزاف ____
به تعفن دیگران

و محیطی که چه زود جان میگیرد
و جان میگیرد از سکوت من .

و به اکراه بگویم _
هوس کمی اینجا بودنت_
فقط یک هوس
بی ارزش مثل ... .

و سریعتر تمام کنم__
که محیط جان میگیرد__
و هوای اینجا تعفن

کار شروع می شود .


ساعت  8:35 19 بهمن ماه 83  دفتر فنی

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سکوی

و تمام آنچه از آنشب بر سکوی
تا این شب در سکوت انجام دادم
در تمام این شاید 7 سال
باید 7 سال

دوستانی که از دست دادم.
و تمام آنهایی که فرصت با آنها بودن را
نتوانستم
خواستن.

بامداد 11 بهمن ماه 83 اهواز

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

Untitled

هر وقت رایحه ای از تو توی زندگیم می پیچه...
دوباره:
کمال گرایی
امید
نور
و عطر و ترانه
تو زندگیم
دوباره میشن

نمی دونم چرا
نمی دونم چی داری
نمی دونم چرا
براستی من و تو چرا
چرا این چنین کردیم____

ديماه ۸۳ دفتر فنی

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ورد شبانه

عمریست که به تاوان یک زمزمه شبانه____
سکوت کرده ام____

ولی فریادم ___
تاوانیست که بخاطر دیگران
هر روز باید
به شیشه بکوبم _____

و داد بزنم
تا خفه نکنه مرا
این اتمسفر

ممنون از خدا که قدم میزنم _____

 صبح 15  دیماه 83 اهواز

 

ــــــــــــــــــــــــــ

 

ناکرده ها

فریادهای تکرار که هماره خفه میشوند و تنفس هوا
اتمسفر استفراغ
و وقتی که هماره کم می آورم .
و تکرار همان جایگاه
و همان تصاویر که جبر زمان آنها را با من همراه کرده.

و تکرار تمام ناکرده ها
و خفگی از فشار هوا
اتمسفر استفراغ
و تکرار فشردن دندانها و تکرار تنفس عمیق من و نفسهای پی در پی
و خفگی و خفقان و خفگی
و نیاز و باز نیاز و تنفس و نیاز به تنفس

و سری که باید به شیشه بکوبم تا فریادهایم خفه شده
از چشمانم بیرون بریزد، عصاره شده.
و سرم را به شیشه بکوبم
من نفس میخواهم
اتمسفر استفراغ
خون بهتر است یا...

۱۷ ديماه ۸۳ دفتر فنی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

M e h d i
 
۱۳۸۳/۸/۱٤

قديس علی

 

مهمترين و آموزنده ترين سخن! علی؛ ۲۵ سال سکوت او بود.

دکتر شريعتی                           

M e h d i
 
۱۳۸۳/٧/٢۱

اتمسفر استفراغ

اينك منم
سردمدار استفراغ
بر كوچكترين و لغزان ترين قله
قله كوهي تاريك
كمي تاريكتر از خودم
كمي تاريكتر از دنيا
 
و آن بالا سختي تنفس
اتمسفر استفراغ

و ابرهاي گرداگرد من
سفيد ترين تاري
پايين را نميبينم

اينك منم سردمدار انتخاب
هزاران شعاع گرداگرد من
هزاران راه دورتادور من
براي سقوط

آه....
از لذت پرواز
همين كافيست براي

رهايي من
از آرامش استفراغي من...!

 

M e h d i
 
۱۳۸۳/٥/٢٥

sonnat shekanı

نويسنده: monoliza_ls2

يكشنبه، 25 مرداد 1383، ساعت 21:21

من دلم برات تنگ شده هرچند هميشه دوری ولی اين که توی ايران نفس نکشی يه چيز ديگهاست بگو که حالتون خوبه وهمه چيز همون طوريه که فکر می کرديد بگو همه رنگ ها همون رنگی که دوست داشتيد باشه همه چيز رو با چشم های باز و دهان های بسته ببينيد وبه دلت اجازه بده برای همه چيز ايران و خونه تنگ بشه خيلی دلم تنگ شده وخيلی دوستت دارم وخيلی لوسی monoliza_ls2 1383/5/25

jacket.persianblog.ir

M e h d i
 
۱۳۸۳/٢/۱٧

ارديبهشت

 


هوای اردیبهشت-
 تناقض آسمان و ایستایی من


سکوت تنهایی
و
آرامش انتظار تلاشهای کمی جلوتر از برنامه-


 


و فریاد من-
اکنون
خلاء تو-
وفشردن دندانها
 آن هنگام
که تناقض نمی گذارد
تفسیر کنم
حادثه عادی ام را
از
تا اکنون.


و تعبیر من
یک پوزخند و
یک نمی دانم.


 


لیک خیالی نیست
چون همانند تو به من


من به تو بدهکارم.



 

M e h d i
 
۱۳۸۳/۱/۱٥

تاوان

باز ماه اسفند من شد
و عادت حادثه
عطری نو
و شاید
رنگی نو

-و عطر نو
شاید بازهم بر آورده ای از یک ارزوی نه چندان قدیمی
عطر را
فراتر از حس
لمس میکنم
اینروزها بارها.

-و صحبت رنگ
باز مبهم ولی قطعآ
پر شده از
رنگ قدرتمند
راه آرمان

و این همانست که
خود خاکستری میاورد
و خود میزداید
و تاوانش با من.

M e h d i
 
۱۳۸٢/٩/٢۳

شکسپير
"Love all, trust a few, do wronge to none"
به همه عشق بورز.به تعداد کمي اعتماد کن و به هيچ کس بدی نکن.

"what is best,that best i wish in thee "
چه چيز بهترين است من آنرا برای تو آرزو می کنم.

"I like yoursilence:it the more shows off your wonder"
سکوت تو را دوست ميدارم چرا که سکوت تو حيرت تو را بيشتر نمايان ميکند.

"Freewell!thou are too dear to my possessing "
بدرود.تو عزيز تر از آنی که ازآن من شوی.

نوشتن اين جمله ها تقصير اميره اون بود که ۳ کتاب کوچولوي گوته دانته و شکسپير رو بهم داد.
M e h d i
 
۱۳۸٢/٩/٢۳

همه برگها...
و من رستاخيز را ديدم. شايد
آن هنگام که

باد همه را با خود برد...

فرقی نميکرد که هنوز پا برجا بودند يا مدتها بر خاک افتاده

باد همه را با خود برد...

و صدای ناله آنها و زوزه موذيانه باد

باد همه را با خود برد...

همه برگها را
باد همه برگها را با خود برد.
M e h d i
 
۱۳۸٢/٩/٤

جاده زرد...

بک گراند پاییز در ویندوز ایکس پی
باهاش حس عجیبی داشتم
 و چه دست نیافتنی میپنداشتم

تا آنروز که نه تنها آن دو ردیف چنار کنار خیابان رو دیدم
و نه تنها در میان آن جاده زرد قدم زدم
بلکه این نشونی هم میدم که:
برگهای خشک چنار روی تن نمناک زمین
عطر حنا میدن.

و اینهم نشانه ای دیگر تا:
حواسم باشه چی آرزو میکنم.


-و به چنار فکر کردم
چه سطحی انگارانه میتوانستم
بی ثمر ترین موجود عالم بنامم اورا
لیک
چنار میتواند یگانه باشد.شاید.
میتواند
فقط به این دلیل که رنگ هر فصل را میداند و می داند هر فصل بر قامت رعنایش چه بپوشاند
تا
برای او کافی باشد و برای من ارضا ء کننده
آری همین کافیست
دیگر به ثمر نیندیشیدم.

ولی چنار نمی توانست یگانه بماند...
برای من.
 

M e h d i
 
۱۳۸٢/۸/٢٧

و تاييدی دوباره...
لحظه غم و بی نيازی جسم
شايد تکراری بود
ليک آزمونی دوباره برای من
و تاييدی دوباره برای تو
که يگانه ای
وقتی آن لحظه فقط
محو تو بودم.

محو همان تجسم هميشگی
وگرنه فاصله حرف ساده ای نبود.

همان تجسم هميشگی
همان جايگاه کمی آزار دهنده
کمی بالاتر از من
ساده و‌‌ساکت و سلامت...
M e h d i
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ