(کتمان) tardid

۱۳۸٢/٥/٤

پس از سکوت...

چون گفتن که اگه بلاگ به روز نشه بسته ميشه
خوب پس مينويسم
نميخوام حالا حالا بسته بشه
دقيقآ نميدونم چرا...
شايد چون همين تنها مسکن خاکستري منه...
وگرنه براي نوشتن از فروردين تا امروز کلي سوژه داشتم سوژه هايي که براي هر کدام ميشد نه تنها يک متن بلکه يک بلاگ نوشت...

ميشد بلاگ خاطرات سادگي رو نوشت واسه اون روزهاي فروردين که اون تنديس قشنگ سادگي همين اطراف بود


يا حتي بلاگ پشتکار رو مينوشتم واسه اون لحظه ارديبهشت که تلاشهايم براي من و "مردي در غروب سه شنبه" جواب داد
.
يا حتي شب نهم ارديبهشت بلاگ معجزه رو بنويسم واسه پيشنهادهاي حاجي.

البته توي خرداد ماه هم ميتونستم بلاگ سياه خستگي رو بنويسم واسه ياد همون روزها که هم لوله  سازي
گولمون زد وهم خانم مدير عامل  همه پيشنهادام رو رد کردو ضربه آخر:
برنامه اولم با حاجي بهم خورد
يادته که... همون شب رو ميگم که قرصها شروع شد

ميتونستم يه متن کوچيک هم بنويسم
واسه اون مرده اي
که در بسترش نفس ميکشيد
منو به ياد آورد
شايد اون لحظه خاطرات گذشته هم تداعي ميکرد
در هر حال الآن آزاد شده...

و کاش ميتونستم اين بلاگها رو فرياد بزنم
...
فريا بزنم فرشته آرزوها رو
واسه
ياد اينکه چه زود به آرزوهام رسيدم يادته که:
ازم پرسيدي چه آرزويي داري
منم گفتم اول اينکه برم يه جاي دور بالاي  يه کوه دور از همه...
و دومي اينکه با 180 تا برونم
وEMINEM گوش بدم
يادته که
همون هفته بود رفتم جايي که غير از کوه و ستاره شايد هيچ چيز نداشت
چند روزي اون بالاها بوديم
و هفته بعدش بود فکر کنم
اونروز که داشتيم 190 تا ميرفتيم
و CD EMINEM بود که توي سيستم ماشين نعره ميزد
هرچند که شانس آورديم...
تو که ميدوني شايد شانس مرگ هم نداشتيم
 شايد هم واقعآ صدقه اون بود که ماشين رد شد
خدا مارو رد کرد"
"
اينبار مطئنآ

و ميتونستم بلاگي درباره پرواز بنويسم
براي ارزش اون لحظه که بعد از دو سال کنارم نشستي و فريادهاي گله مندت رو آرام واسم زمزمه کردي
-يا براي اون لحظه که براي اولين بار از غرورم هزينه کردم هرچند همه چيز سوئ تفاهم بود
-يا حتي براي ارزش نگاهي که فقط نگاه برام آشنا بود و متاسفانه فکر کردم تا تو و زمستان 78رو به ياد آوردم

و ترانه بلاگ رو NO THING ELSE MATTERS ميگذاشتم
تا اين ورد مارو احاطه کنه که:
زندگي از آن ماست که بزيم به شيوه خودمان
و آن آرامشي که بدنبال آن هستم و آنرا در تو ميابم
و من همراه ترانه فرياد بزنم:
و همه آن حرفهايي که بزبان نمي آورم
و هيچ چيز ديکر مهم نيست
 
باور کن اين بغض رو باور کن
که
هنوز خيلي حرفها واسه نزدن دارم

ميبيني که واسه نوشتن سوژه يا بقول شما شاعرها درد بود
ولي ننوشتم شايد نمينويسم چون هنوز معتقدم به:
معجزه سکوت
شايد
همين
ساده و سلامت

M e h d i
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ