گنبد

و بغضي كه مي گويد
بنويس
لا اقل بنويس.
و رنگ و عطر تو كه چه بي محابا بر اين زندگي پاشيده ام___
پاشيد___

و زندگي كه همه را لحظه كردم
تو ميدوني___
همه را در لحظه غوطه ورم___

و لحظات چه متضاد___
ليك عطر و رنگ
و احساس
شد دليل،
نه
بهانه___

و بهانه، بود__
و بهانه دليل احساس
و بهانه دليل بودن
و بودن چه سخت، غوطه وري چه سيال

تجسم كن، دنيا را ديدن
چشمها اشكبار،
هوا سرد
تن گرم
تن من گرم

همه اينها دريا__
ليك آسمان
دوش آسمان- سوراخ بود___
و تو چه ميداني
وقتي آسمان گنبدي شود
و ماه در مركز آن
و همه چيز نشانه ريز بودن ما

و تو چه مي داني
وقتي خدا است
خدا است
وقتي
باران
است

و تو چه مي داني
نه
تو ميداني
اگر نداني باخته ايم
نه
باخته ام____

تو مي داني

24 آبان ماه 84
7:30
آرشيو فني

/ 34 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی شعر

شايد تنها دليل ريشخند نادانی من و نامردی او بود ... شايد ...

بانوی شعر

کوتاه ... بی قاعده ووو هيجان زده چهار چوب احساسم به همين چند جمله ختم می شود ...

.

فکر ميکنی اخرش چی ميشه؟ ... اين بار تو جواب بده.. در ته ثانيه های ۲۴ .. اسفند هم داره ميره!..

هوشنگ

مهدي ستاره! خوب مي نويسي يك وجب آسمان برايت جا مي گذارم بدرخش!

هوشنگ

مهدی متواضع! تو بزرگتر از خودت هستی(لااقل برای من)

تارا

باخته ام... باخته ايم... همه مان... بغض خنده ام نمی ترکد...

mishka

خدا است وقتی باران است...قشنگه.

تارا

از زن خالی ام آقا! دغدغه ام شده فمينيسم!!

ساقی دختری از اهالی فردا

می گویند هر سلامی سراغاز یک پایان است و هر پایانی سراغاز یک خداحافظی دردناک اما به ناچار و از روی ادب باز این واژه را بیان می کنم .. سلام رفیق دلتنگی .. سلام بنده خوب خدا..باز هم سلام.. سلام به تمام ناگفته هايی که تا ابد در کنج دلم باقی ماند .... راستی خبر از باران داری ؟ از لطافت گلها اثری باقی مانده .... رد پای احساس و صداقت را گم کرده ام .. کاش برايم دعا می کردی پيدايشان کنم ... سری هم به کلبه دلتنگی ما بزن ... دوست شما : ساقی دختر ی غریب از اهالی فردا در پناه خدا

ISHTAR

الان فقط يه بغض گرم ...