زلال زهری مهرنوشیدم...

به یاد هشتاد و شش
سالی که تسلیمش از مهر بود___
.
.
.
به نام هشتاد و هفت
سالی که تحویلش از مهر بود___

 
هشتاد و هفت
هشت، هفت

هشت
هشت ثانیه
هشت ثانیه گنگی که نگذاشت ناجی شوی
شدی!
هشت
هشت مهر
هشت مهر گسی که نگذاشت ناجی بمانی
ماندی!

 
مهر
مهری که آغازش از هشتش بود__
از تو بود
ومن فقط
من فقط کمی، فقط کمی التماس کردم
و بی صدا ایستادم و نگاه کردم
از تو بود

 
تو
تویی که آغازت پیش از آغاز بود
کمی قبل از ازل
لحظه پیش از هبوط
لحظه مطلق سکوت
سکوت خدا
لحظه خدا
تو
تویی که...
ازدحام واژه
ناگزیرم به سکوت___

 
هشتاد و هفت
هشت، هفت

هفت
هفتی که آغازش از هشتش بود
هفت
قداست هفت
همان مزرعه که بجای داس
دوست در دستم قرار داد
درس در دستم قرار داد
دست در دستم قرار داد
همچون قهرمان کتابهای الفبایم!

 
هشت، هفت، مهر، تو__
و همه مفهومها که به پای این فرم قربانی کردم___
به پایت
به نامت
به نام تو___
.
.
.
به نام خدا... ~

 

بامداد ۸مهر۸۷ ـ اهواز

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمونی

سلام عزيزم. مرسي که به وبلاگ خودت سر زدي ممنون از حضورت. من آپ کردم .آپ تولد اما با تاخير اومدم و خبرآپ رو دارم بهت ميدم. اين آپم واقعيست.دردودلي است در مورد .... توي آپم يه سوال هستش که خوشحال ميشم نظرت رو در مورد سوالم بدونم وبهش جواب بدي. مثل هميشه منتظرت هستم. خدانگهدارت.

هاله

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر. و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

عليرضا

دومين همايش ملي کوير نوردي بشرويه : زمان 15تا 17 آبانماه 87 کليه عزيزان علاقمند جهت شرکت سريعا اقدام نمايند . جهت اطلاعات بيشتر با تلفن 09155350248 مي تونيد تماس بگيريد

داره بارون میباره یه آرزو کن

تارا

[لبخند] چرا مردم از ترس!

کیمیا

شاید بی ربط باشه ولی : ---------------------------------------- هر وقت خوش که دست دهد غنیمت شمار کَس را وقوف نیست که انجام کار چیست (سعدی) ---------------------------------------- این بیت شعر بهترین الگو برای زندگیه.

هاله

تو هرگز قادر به گفت‌وگو با هیچ قفلِ بی‌کلیدی نبوده‌ای، تو حتی حاضری که سَرشکستنِ سنگ را تاب آوری، تحمل کنی، یعنی یک جور با خود و این خَش و خوابِ گریه کنار بیایی، اما بی‌خود به آینه بَد نگویی! تو می‌ترسی ... از اندوهِ ماه لکه‌ای بر دامنِ این دفترِ سربسته بیفتد! تو دلواپس آن مرغ مهاجری که مبادا دیگر از برکه‌ی باران به این بادیه نیاید! راستش را بگو ... نه خوابی مگر که ماه، نه بارانی مگر که ابر، نه صحبتی مگر که باد! ما اشتباه می‌کنیم که گاه به خاطر زندگی حرف‌های ابرآلودِ بی‌هوده می‌زنیم. ّّ ____

مهشید

وای مهدی!!!! این یکی محشره!!! I lOve it