وحی... .

من كه ديگر چيزي ندارم
من فقط،
خدايي دارم و يك گناه
دنيايي و يك گناه
مادري دارم و يك گناه

من فقط خدايي دارم و يك گناه
يك آسمان پر از بي ستارگي و
يك گناه
چشماني پر از دانه هاي ستاره و يك گناه

خدايي دارم و يك گناه
تويي دارم__
تويي دارم و يك گناه

بايد ديگر باران بيايد!
آفتاب نسوزاند___
بايد ديگر باران بيايد
تا ببارد
شايد بشورد_ يا بشوراند

شوري برپا بايد شود
تا بشوراند
تا بسوزاند___
هياهويي، هاي و هويي، يا هويي
دفي در دستان تو
و
تارهايي بر انگشتانم
دفي براي دفن كردن تاريكيها
تاري براي تازه كردن شوريدگيها
شوري بايد تا بشوراند تا بشورد__
تا تو را دارم
تا تو را دارم و يك گناه
تو را بايد مرا
بي گناه... ~

شهریور ۸۶

اهوازـماهشهر

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تارا

شوريدگی ها... ادامه بده...

مهدی

سلام ممنون از توجه. من آرامم دست کم سعی می کنم باشم. اما داشتم می خوندم دیدم بسیار متلاتمی . چند نفری؟مذهب سنتی ذهنت رو خیلی بسته و با این که رهاش کردی هنوز تو ذهنت چیزهایی هست؟ شاید!! !!!!!

ishtar

رنگ بزن اين دفتر را. آنگونه که توازن رنگهای ذهنمان را با هم ستايش کرديم.هنوز هم از خاکستری بيزارم و به قهوه ای می انديشم. ورق بزن... خاکستری يا قهوه ای...! فرقی نمیکند. . . . فرق که میکند ولی ورق بزن.

...........

۴ سال است هربار که زمستان ميشود سری می زنم تا بدانم اين زمستان چه ميکنی. ۴ سال است اکنون. خسته ام . هنوز هم زمستان نرسيده ولی هر بار که می ايم اشکهايم مجال انديشيدن را نمی دهند. دلگيرم. ديگر نمی دانم چه می کنم . نمی دانم کجايم . يا نمی دانم چه می خواهم . فقط حرفی زدم برای اينکه بگويم زمستان من ۴ سال است که بهار نشده .. و نمی دانم کجای راه را اشتباه رفته ام که در بی راهه گم شده ام . ديگر توان استقامت ندارم و باز هم غم و اين که گفته بوديد ترديد غم نامه نيست ولی باز هم نتوانستم ..... مبارکت باد اسمانی که کم کم خبر از زمستان را ميدهد.

ودود

...ومرد هنوز می لنگد ...

تارا

وقتش نیست که بنویسی؟

نازی

درود بر توی اهوازی خوش بیان! درود بر شعرت ... آه تو زاده ی ماهشهر اهوازی؟؟ سپاست می گو یم مهربان!

مهسا

وبلاگتون به دلم نشست...با اجازه لینک شدید!

مهدی

زیبا بود