توازن

در جاده ای روشن
پر از قانون برای نون
دور افتاده ایم!

چه می پندارید ما را
شما که پلکهایتان نقش ترانه و عطر ماه را نگهبان است
و بسته دستهایتان
و دستهایتان...

چه می پندارید ما را
که دستهایمان گرفته بوی نون و قانون
و بسته پلکهایمان
و پلکهایمان...
(همین که رویای شما را می بینم خود... )

چه می پندارید
آخر با من حرف زد
و فقط یک گفت
گفت...

محرم استید، اما
اما سحرگاه
"مجرم شود آن که اسرار هویدا..."
فرصت دهید...

آخر با من حرف زد
یک گفت و بیست و هفت آمد
یک گفت و بیست و هشت شدم
متبرک کرد

باز هم متبرک
باز هم مقدس
باز هم تو
به نام تو... ~

بامداد ٢٧ اسفندماه ٨٧

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاله

همه ی جاده ها به یک مقصد میرسند . گه گاهی دور میشوند و گه گاهی نزدیک .. پندارها فراموش میشوند و یادها از حاطره ها میروند .. پلكها را بتكان كفش به پا كن و بيا و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشيند با تو.. .. فرصت ها اما چه زود از دست میروند ..زودتر از همیشه امیدوارم همیشه متبرک مقدس پر از نور پر از محبت شادی موفقیت و سلامت باشی

Mehrzad

من هنوز هم به تو محتاجم.حتی اگر صد ساله شویم. تولدت مبارک قدیس.

داروگ

این بلاگ رو چرا نمیشه تو گوگل ریدر اد کرد؟؟ [سوال]

تارا

چه می پنداریدمان؟ ما که دست هامان بسته پاهامان شکسته ست... چه می پنداریمان که چنین درد می شوید؟

[گل]

تارا

"شما که عشقتان زندگی ست شما که خشمتان مرگ است..."

داروگ

من هی هر بار یاد اینجا می افتم و پیدات می کنم میام می بینم هنوز چیزی ننوشتی .. قراره دیگه اینجا ننویسی؟ یا جای دیگه هستی؟ حالا میگی لعنت به مردم آزار .. نه؟

هاله

این عزیمت را دیگر بازگشتی نیست،

سلمان

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد