ترجمه بهشت به لحظه رویا-رفتن

دو سه اسفندی از مهر گذشته بود،
در آن خلوت اکراه از نگاهش می بارید،
آدمک افتاده به پایش به التماس و
گیج پرسید:
چون عاشقت بود، بودی؟

بعد ابهام سکوت، خیره، بی لرزش صدا گفت:
چون عاشقش،
بودم، بودم م م م

آدم لبش را گزید تا نلرزد،
ریشخندی زد و گذشت، تا نگرید...،
رفت... ~


بامداد ٢٧ اسفندماه ٨٨ _ اهواز

/ 5 نظر / 8 بازدید
ودود

تف بر ذاتت رفیق از بیخ ویران می کنی زیبا ترین نفرین های جهان مبارک عقل کلفتت بی ... ویرونم کردی با این آخریه....: "ریشخندی زد و گذشت، تا نگرید...،"

مونالیزا

اگر نه پس چرا بود؟؟؟؟نورانی وامیدوار و تولدت تولدت تولدت مبارک.

مهشید جونت

مهدی جونم! بهت نمیاد اینقدر رومانیک باشی [نیشخند] ولی خداییش قشنگ می نویسی! امیدوارم این قشنگی همیشگی باشه![گل][قلب][ماچ]

Philippe

قشنگ می نویسی

ishtar

فقط میخونم و میخونم و هر بار عمیقتر فکر میکنم.راستی اگه من جای تو بودم و ...؟؟!!! اگرچه دیر ولی بازهم تولدت مبارک .