پیرمرد، آرام...

گفت: عاشقی؟،
گفتم هوم؟، نه،
-بوده ای؟،
-آره، تمام شد،
گفت:
ابتدا چهره را می بینی،
سپس پیکرش،
بعد سخن که گفت در کلامش مهر می یابی،
پس از آن به خردش پی...،

بعد از مهر هیچ نشنیدم،
گفت: راستی نگفتی! عاشقی؟،
گفتم: هوم؟، آره... ~


٨ اردیبهشت ماه ٨٩ - ماهشهر

/ 6 نظر / 9 بازدید
مریمی

گناهی رگ گردنم را گروگان گرفته است زمانی خداوند همسایه ام بود .... صبور باشی مهدی .... ایدون باد !

بعد برو..

راستی نگفتی! عاشقی؟ یا تمام شده؟

هاله

چراغ را روشن کن،

پردیس

بالا اومد.......هراس نداشته باش. خدا هنوز..

مونالیزا

یا هیچی...

Mehrzad

آن پیر مرد را میشناسم... راستی پرسیدم عاشقی؟ اما عجیب که پاسخش خاطرم نیست. تو خاطرت هست...؟!!