دستهايم سيب سيبی... .

چقدر باید باران ببارد
تا پاک شویم
کاش خدا برمی گشت .
کاش خدا همان پیرمرد ریش سپید و آرام
از آسمان
هنوز می خندید .

کاش خدا بر می گشت و
بخاطر افتادن نان از دستم مرا به جهنم می برد
بخاطر باز کردن چشمانم در قایم باشک کورم می کرد و
بخاطر نشستن دستهایم...
مرا می سوزاند .

مرا بسوزانید
حال که چشمانم را بستم و سخت نان را چسبیدم

مرا بسوزانید
چشمان بسته و نان را گرفته ام

مرا بسوزانید
هنوز دستانم گٍل گِلی ست.
دستانم آدم آدمی ست .
دستانم گُل گُلی ست.
نه چیده ام و نه کاشته...
آرام لمس کردم و بوئیدم
بوسه زدم... ~


11 خردادماه 86
ماهشهر

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ishtar

هنگامی که مهر شمارا فرا ميحواند از پيش برويد... اگر چه راهش ناهموار و دشوار است.و چون بالهايش شما را در بر گيرد وا دهيد اگر چه در میان بال هایش شمشیری نهفته باشد و شمارا زخم برساند. و چون با شما سخن گويد اورا باور کنيد...

چشمان يک عبور

سلام از شما دعوت ميشه تا به پرچين راز اومده و آخرين پست اين وبلاگ رو بخونيد. در آخر از شما به خاطر تشريف فرمايي به وبلاگ و گذاشتن نظر در اين مدت تشكر مي كنم .

علی

زیبا وغمگین تو دیگه چرا . . . دادام

چشمان يک عبور سابق

سلام من وبلاگمو حذف کردم. لطفا پرچين راز رو از پيونداتون برداريد و به هيچ عنوان در پرچين راز فعلی کامنت نذاريد. با تشکر

Mat

با این دستای سیب سیبی و گل گلی و آدم آدمی، رو پاهای خاک خاکیت ایستادی و با چشای آب آبی به دنیای خالی نگاه میکنی، یا نمی کنی...

ودود

اگه بشناسی سلام ........

تارا

آره... فقط می خواهيم تا مزه ی حقارت را بچشيم، تا خیانت را بنوشیم، تا بدانیم زخم خوردن و زخم زدن چه فرقی دارد...

سارا

کاش خدايی هم بود که خنجر نمی زد...

ishtar

برای همیشه پاک و زیبا بمان. بمان... که خانه بی میهمان گوریست تاریک و تنگ. حتی اگر... . تنها و بیقرار