از ته ثانيه های ۸۳ تا تنفس ۸۴ (به روز)

گاهی بايد... !

و همه چيز از نياز نيست_____
همه دردها از نياز نيست_____
و درد بزرگ براي ما
صداقت___
و ديگران نه
كه صداقت من و من
همان دو كه آبستن آميزش اند___
كه رها بايد شد در اين بستر درد آور
درد و لذت و لذت و درد و درد و لذت و...
و اين عرياني مي خواهد
و اين همان صداقت ____
همين صداقت____
همان كه مي دانم__
همان كه مي داني__

همان كه بر آن
مي بنديم چشمها را
چون نمي صرفه
عصر عصر منفعت شخصي است... .


ساعت 11:40 22 ارديبهشت ماه 84 دفتر فني

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

قمارباز

و تمام وجود من لبریز از این شهوت - عطش -
آنقدر که اشک را در چشمان
و استفراغ را در دهان حس میکنم .
کسی دیگر طاقت فریاد را ندارد____
حتی خودم
بغیر از صادق ترین___
قمار باز

نمیدانم برده یا باخته
و تمام فریادها ، طعنه ها ، گریه ها ، ریشخندها ، درخواستها
و حتی زمزمه های زیر لب مرا
گوش دادی
و بی کلام__
پوزخندی زدی
نمی دانم خنده ای بر لب
داشتی و اشکی در چشم
چه می نامند؟

و راه تنفس باز شده بود آنگاه که با خنده رفتم
خنده ای بر لب و اشک در چشم

و حدیث عطش - شهوت -
این روزها
خسته از ناگزیر این این حرامزاده های پر ارزش
و آرامشی که نیاز است
تا نطفه ای شکل بگیرد____
برای تولد زاده عشق
این قدم زدن می خواهد
"ممنون از خدا که قدم می زنم"
و این قدم زدن می خواهد در جدی راه جدید
New Serious Way

کمی آرامتر
کمی هراس کمتر
ممنون از خدا که قدم میزنم____

28 اسفند ماه 83
اهواز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاپان کتاب

و حدیث رفیق و دوچرخه!!!
که از آن میگذرم
 امشب
که خطا چیست____تردید.

-و اینکه ساده نمیتوانم گفت
بلایی که مونو فرود آورد____
و اینکه ساده نمی خواهم گفت
تمام استفراغ این کتاب را یادآوردم___
تمام هزارتوها را
تمام هزار توها را
اگر برای گمراهی من و
فن قصه بود
اشتباه___
که هیجان دانستن مقصد نبود___
هیجان و لذت همان راه بود___
لذت همسفر آشنا
همان معنا که درک نمی کنم___
که ندارم تجربه__سفر___


ساعت 4:25 بامداد 2 فروردین ماه 84
No Energy

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاپان کتاب ۲

و داستان
که مرادر توجیه غرق میکرد
وقتی حوادث همه حدیث اجتناب ناپذیر بود.
همان درد ناگزیر خودمان.

و این مستی را دوام
به اندازه تنبلی من بود_____
و شب شرط تمام کردن،
ضربه:
گاهی خداوند تورا به مبارزه می طلبد
گاهی باید خداوند را به مبارزه بطلبی

و پارادوکس و دوباره جنگ و دوباره تردید__
کدام اجتناب ناپذیر
کدام انتخاب
چه زمانیست مبارزه_
و ما ناگزیریم... .

ساعت 8:05 دفتر فنی 16 فروردین ماه 84

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

تو ديگه بهاته ی چی رو ميگيری ؟

parnian

سلام وبلاگ جالبی داری به مال منم ير بزن

احمد

سلام مهدي جون نيستي ... اينقدر دلم برات تنگ شده

parnian

خيلی خوشحالم کردی که سر زدی بهم ممنون

haleh

چراغ کلبه روشن است ..کسی انجا ميسوزد !!!

آرمین

وقتی بهش فکر ميکنم همه وجودم ازش پر ميشه ولی چه سود هيچ کس از هيچ چيز ديگران چيزی نميدونه . ای کاش که مي شد فراموش کرد کاشکی ميشد بفهمی کاشکی الان اينجا بودی کاشکی می شد تو نوشتن داد زد کاشکی فقط می تونستم بنويسم کاشکی می شد بغلم کنی کاشکی می شد بفهی چقدر بهت محتاجم کاشکی لرزش دستهام روی کيبورد رو ميديدی کاشکی کاشکی و ای کاش و ای کاش که ميشد فراموش کرد و ای کاش گريه دوای درد بود ...

kamran

سلام خدمت شما من نه با اين بلاگ واين جور چيزا اشنام نه فرصت خوندن وبلاگ شما رو داشتم فقط دوست دخترم گفت سر بزنم و واسه شما يادداشت بزارم اگه خوندم نظر ميدم

haleh

۱۳+۱ شايد به روز شد خدا رو چه ديدی هم؟

M e h r a z

بازم یاد خودم میفتم,ولی تو یه قمار باز داری که فریادتو میشنوه,اما اون حتی طاقت سکوت منو نداره چه برسه به فریاد...پس ناگزیر حبس ...

هاله

گاهی تنها بیدار باید بود. تنها، باید بود. گاهی که قلب پروانه، بر برگ های سوزنی کاج، آرام می نشیند، آرام باید بود . گاهی که رودی از گل می بینی جاری است و ناگهان کسی فریاد می زند : «این رود نیست» خاموش باید بود. گاهی که پیرمردی سیاه مست زان سوی پل خراب بدین سو می آید و آئینه اش را ، از جیب جلیقه اش در می آورد پرتاب می کند در رود، در پشت کاج پنهان باید شد. آرام باید بود خاموش باید بود گاهی - تنها بیدار باید بود. تنها باید بود